تبليغاتX
مطالب گوناگون

اميدوارم ازوبلاگم خوشتون بياد

مقربین در بهشت
 

قصر یک زوج که از مقربین خدا هستن
قصري بزرگ که صداي موسيقي گوشنواز ونغمه هاي دلنشيني از داخل ان به گوش مي رسد

نگهبانان زيبا روي بسياري جلو قصر به چشم مي خورد

 از همه قصرهائي که قبلا گفتم زيباتر و با شکوهتر است

داخل قصر خیلی زیباست واتاق خوابهای زیادی داره

امکانات این قصر خیلی زیاده و اتاقهای بسیاری داره

 داخل حياط درختان سرسبز و بلند قامت زيادي هست

 

يک سکو که تعدادي حوري روي ان نشستند ودست در دست هم سرود دلنشيني مي خوانند محتواي سرود انها در مورد تمجيدوتقديس الهي است

 جلوتر خانم و اقاي بهشتي  بر روي تختي بسيار بزرگ به بالش تکيه زدند

در مقابل انها انواع ميوه هاو شرابهاي شيرين و گوارا

 

 وغذاهاي خوشبو ولذيذ است خدمتکاران زيادي از انها پذيرائي مي کنند

 


انها هر چيز که بخواهند برايشان فراهم است واز لذتهاي جسماني و مادي و روحاني بهره ميبرند موقعي که مورد توجه خدا قرار ميگيرند از هر لذتي براي انها بالاتره
و ديگر نعمت انها زياد شدن معارف و فضائلشون هست گاهي در معرض انوار الهي قرار ميگيرن وبه معرفتشون اضافه ميشه

 يکي ديگر از برنامه معنوي انها ملاقات با بزرگان است  روز شنبه مهمان
حضرت ادم هستن وروز يکشنبه مهمان حضرت نوح وروزدوشنبه حضرت ابراهيم وروز سه شنبه حضرت موسي وروز چهارشنبه حضرت
عيسي وروز پنج شنبه  حضرت محمد ص وروزجمعه به ترتيب پشت سر جميع انبيا و امامان سوار بر مرکب هاي خاص به مقام قرب الهي ميرسند درانجا به سجده مي افتند و انوار الهي برانها تجلي مي کند وبوي خوشي نثار انها
ميشه که نظيرش در بهشت هم پيدا نميشه انها نمي خوان برگردن ولي ندا ميرسه برگردين حوريان منتظر شمايند

 وبازروزها تکرار ميشه روزهاي  انجا با دنيا فرق داره هر روز انجا  برابر با هزار سال دنياست وروز جمعه هفت هزار سال طول ميکشه
قصر شهدا داراي چهار نهره يکي اب زلال دومي شير سومي شراب و چهارمي عسل واطراف انها سکوهائي شيک و زيبا قرار داره


روي انها ظروف عالي وبي نظير از جنس نقره قرار داره براي خوردن از نهرها
بالاترين درجه بهشت فردوس است که در وسط بهشت قرار داره وحصار اون از نوره و جايگاه پيامبران وامامان است
و جايگاه حضرت فاطمه (ع) از همه بالاتره و همه ائمه به ديدن ايشان ميروند

انسان توي دنيا هميشه طالب چيزيه
که نداره ودلزده  وخسته ميشه اما در بهشت انسان چون گمشده واقعيش يعني حيات جاويد در کناره رب العالمين را پيدا ميکنه
به هيچ وجه براش خستگي و دلزدگي پيدا نميشه               پايان

 ای خدا کمکمون کن تا ما هم بهشتی شویم

|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت 10:47 |
عالم برزخ وبهشتیان

سلام دوستان دلم نیامد منتظرتون بذارم زودتراپ بهشت را تایپ کردم
دیوارهای بهشت بلند بسیار زیبا وبراق است همه جای ان غرق در نور است بوی خوش ومعطر از همه جا به مشام می رسد
اجر های دیوار بهشت از جنس طلا ونقره ویاقوت است ملات بین ان از جنس مشک  ناب است
درب بسیار مجللی دارد مسئول بهشت فرشته زیبا وجذابی است چهره نورانی ومتبسم دارد لباسهای بسیار فاخری برتن کرده
وبدنش بوی یاس می دهد داخل بهشت هوای بسیاردلپذیر ومعتدلی دارد از گرما وسرما وتاریکی خبری نیست


وقتی راه میروی دوطرفت مملو از گلهاودرختان سرسبزوزیبا وجود دارد همه جا تمیز است از گردوخاک وکثیفی خبری نیست


کاخهای بزرگ وکوچک زیادی به چشم می خورد در مقابل در ورودی هر کاخ یک فرش
ته نگهبانی می دهدبرخی از کاخها دربهای متعددی دارد


درحیاط کاخ پراز گل وچمن ودرخت است داخل کاخ بسیار شیک وزیباست سنگ فرش واجرها از جنس مروارید ویاقوت سرخ وزمرد سبز است

 

سقف ان بلند وبراق واز جنس طلاست پرده های سبز رنگ با دوخت بسیار زیبا اویزان  است همه جا بوی عطر میدهد


خدمتگزاران زیبا رویی همیشه در حال خدمت هستند وبا  انواع میوه وکباب گوشت مرغهای بهشتی که بسیار لذیذ است وقابل مقایسه با دنیا نیست و


میوه ها بسیار خوشمزه وبدون هسته هستن وشیرین تر از عسل وخوشبو

 و انواع نوشیدنی وشرابهای بهشتی که بسیار گوارا وشیرین هستن از بهشتیان پذیرائی می کنند  البته این شرابها مست نمی کنه وهر جه بخورند هوش و محبتشون زیاد

میشه

 


 اطاقهای ان دارای فرش ومبل های بسیار زیبا یند که نظیر ان را هرگز ندیدید

 در اتاق خوابها دختران زیبا بر روی تخت نشسته وانتظار صاحبشان را می کشند

(البته برای خانمها پسرهای زیبا هستن) بدنشان بوی گل سرخ اعلا می دهد دارای چشمان درشت وبدن لطیف هستن ولباسهای بسیار خوش رنگ وزیبا به تن دارند

 در سالن کاخ نهری با اب گوارا وجود داره که داخل حوضی میریزه این حوض چند
طبقه داره واب از روی طبقات بالاتر به پائین میریزه جنس حوض از عالیترین سنگها وکناره های اون از نقره است 
مرد جوان وزیبائی ساکن کاخ است که در دنیا ایمان به خدا وپیامبر

وائمه داشته و اعمال صالح انجام میداده واز گناه پرهیز کرده  در بهشت زندگی دسته جمعی وجود نداره هر کس برای خودش قصر
یا کاخی داره وهر وقت بخواد به دیگری سر میزنه زن این مرد جوان هم مومن بوده و گاهی به او سر میزنه
با امدن او حوریان از چشم جوان میافتند چون نور و جمال زن مومن از ایمان و اعمال صالح اوست واز حوریان زیباتره


انجا خبری از درد وبیماری و غم غصه  نیست پیری ومرگ وجود نداره ولذتهای انجا قابل مقایسه با دنیا نیست
و از مدفوع و بول خبری نیست وفضولات بدن بصورت عرق خوشبوئی از بدن دفع میشن
در حیاط هر ساختمان بهشتی درختی هست که با درختهای دیگه فرق میکنه
شاخه ای از در خت طوبی ست که اصل درخت در حیاط قصر حضرت محمد ص است  

 

وجود داره و میوه ان بسیارلذیذ و نرمتر از کره و  درشت و شیرینتر از عسل است
بعضی وقتها مومنین دور این درخت در حیاط خانه جمع میشن و خوش می گذرونن انها لباسهای رنگی و زربافت
وازجنس ابریشم بر تن دارن وانواع طلا و زیورالات هم دارن عامل اصلی این همه نعمت ایمان به خدا
وقیامت و پیامبروامامان وانجام اعمال واجب و ترک گناه و توبه از گناه وصابربودن  است یک ترک غیبت برابر است
با ده هزار رکعت نماز مستحبی ونخوردن یک لقمه حرام برابر است با دوهزار رکعت نماز مستحبی
ورفع حاجت از یک برادر مسلمان برابر است باهفتاد بار طواف خانه کعبه هر مسلمانی که تو دنیا به
مسلمین کمک کنه به تعداد اونها اینجا بهش خدمتگزار میدن گریه بر اهل بیت موجب امرزش گناهان و اعطائ خانه بهشتی برای مومنینه

 

در اسمان چند اسب بالدار که بر روی ان مومنین سوار هستن پرواز میکنن
مومنینی که در راه خدا مبارزه کردن و شهید شدن زنها و مردهای بهشتی می تونن همسران خودشون را انتخاب کنن
بهشتیان هرگز خسته نمیشن و نمی خوابن قصرها و کاخها بستگی به اعمال مومنین داره وهر چه اعمالشون بهتر باشه زندگی با شکوهتری دارند


اپ بعدی می خوام قصر یکی از کسانی که با پیامبر وامامان رفت وامد داره و از مقربین هستش رو بنویسم  

 

|+| نوشته شده توسط elahe در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 10:13 |
ادامه دوزخ
ادامه عذابهای برزخ
در قسمتی از دوزخ مردان وزنانی  هستن که ظروف شیشه ای بر گردنشان اویزان است و در دستشان پیاله شرابی
محکم چسبیده وجدا نمی شود بوی متعفنی از انها بلند می شود اینها شرابخوران هستند


در جای دیگر
انسانها همانند مخزنی از اتش  هستن که از سوراخ ها وشکافهای بدنشان اتش و دود بیرون میاید از مرگ هم خبری نیست
اینها مال یتیم خوردند

ودر جای دیگر عده ای زن و مرد در میان سنگلاخها و خارها راه می روند دست و پاهاو سر وصورت انها زخمی است.
گاهی مامورین دوزخ انها را باتازیانه میزدنند اینها کسانی هستند که شوهر یا زنشون را اذیت می کردن


ودر صحرائی عده ای از دوزخیان را مار و اژدها نیش می زدن ومی جویدندو از بدن انها بالا میرفتن و
به دور گردنشان می پیچیدن اینها کسانی هستن که در دنیا زکات نپرداختن

و عده ای چهره های بسیار زشت و ناپسند دارند به جز پوست واستخوان چیزی ندارند اینها در دنیا افراد مومن و مذهبی را اذیت و ازار می کردن

عذابهای زیادی هست ولی دیگه بسته دیگه می خوام از بهشت بگم منتظر اپ بعدی باشید 

درسته دوست عزیزاتش اون دنیا با این دنیا فرق داره هر کس با اتش اعمال خودش میسوزه

|+| نوشته شده توسط elahe در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 23:30 |
دوزخ عذابهاي برزخ

در يک کتاب عذابهاي جهنم را خواندم مي خواهم خلاصه ان را بنويسم تا شما هم بخونيد
در ان دنيا همه چيز فهم و شعور داره  زمين افراد را ميشناسه  زير پاي کفار گرم و و غير قابل تحمل ميشه وزير پاي مومنين سرد
وملايم است در اينجا به اولين محل کفار اشاره مي کنم اوضاع سخت و زجر اوري دارند
گرماي شديد بوي بد و هواي ظلماني و تاريک و ادمهائي که به شکل ميمون هستند وگناه اونها سخن چيني است انها
حرف ديگران را چند تا روش مي گذاشتن و تحويل اون يکي مي دادن  و ميگفتن فلاني پشت سرت این حرفها رو  گفته 


قسمتی دیگر در ان خوکهاي زشت وچندش اوري زندگي ميکنند گناه انها مال حرام خوردن است رشوه مي گرفتن و گرانفروشي مي کردن

وبعد در جای دیگر گروهي از انسانها  هستند که سرهايشان پائين و پاهايشان رو به هواست
و عده اي هم شکمهايشان به قدري بزرگ است که روي زمين ميکشد و شکمهايشان انها را زمين گير کرده 
  و از دهانشان مايعات و مواد کثيفي خارج مي شود و اينها جرمشان ربا خواريست


و اما قسمتی دیگرانسانهای این سرزمین زبانشان انقدر بزرگ  است که به روی سینه انها افتاده وانها مشغول جویدن زبان خود هستند از دهانشان نیز چرک بد
بوئی خارج می شود بوی تعفن شدیدی به مشام می رسد اینها مردم رو از کارهای بد نهی می کردن ولی خودشون مرتکب اون کارهای بد می شدن


در جای دیگرمردم اینجا کور ونابینا هستن ودر فضای تنگ وگرم حیران وسرگردانند جرمشون قاضی بودن وبه حق قضاوت  نکردند وعده ای هم کر و لال بودن
اینها افراد خودپسند و مغرور بودن و به اعمالشون مینازیدن

قسمتی دیگر افراد  در اینجا
معلول بودن ودست وپا نداشتن روی زمین گرم افتاده بودن اینها در دنیا همسایه های خودشونو اذیت وازار می کردن


در قسمتی دیگر:دراینجا درختان شعله وری وجود داشت که به خاکستر تبدیل نمی شد بالای هر درخت چند نفر در محاصره اتش بودن ودر میان انبوهی از اتش ودود میسوختن و ناله می کردن
انها کسانی هستند که در دنیا صاحب نفوذ بودن پیش رئیس محل کارشون  از مردم بدبخت بد گوئی  می کردن وانها را گرفتار می کردن
از نفوذ خود برای رفع گرفتاری مردم استفاده نمی کردن


وبعد در جای دیگر مملو از مورچه بود ومردم انها را لگد می کردن مورچه ها اه وناله می کردن

 این مورچه ها انسانهائی بودن که در دنیا
به مردم فخر می فروختن و خودشونو از بقیه برتر می دونستن بعضی از متکبرها هم لباس اتشین بر تن داشتن و می سوختن اتش سراسر بدنشان را گرفته بود


جلوتر گروهی بودن که  در چشمانشان میخهای گداخته فرو کرده بودن اینها چشمهاشونو از حرام پر کردن به بدن و موهای زنان نا محرم وعکسها و فیلم مستهجن وحرام نگاه کردن
    
حالا بریم جلوتر
در اینجا انسانهائی هستن که از عورتشان چرک خارج می شود و بوی تعفن ان سخت ناراحت کننده است اینها زنا کاران و شهوترانها هستن

بقیه را در اپ بعدی براتون می نویسم بعد از اون هم می خوام از بهشت براتون بنویسم

|+| نوشته شده توسط elahe در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 ساعت 9:20 |
اندوه

صحبته عمیق اندوهه منو چوب خشکه توبیابون نداره
سردی و تاریکیه زندگیمو هیچ شبی تواین زمستون نداره
کی ستاره ی منوازاسمون پشت این پرده ی خاموشی کشید
گلدون شیشه ایموکی زد به سنگ کی منوبه خودفراموشی کشید
کاش یکی حرف منوباورمیکرد کاش یکی میفهمید اندوه منو
کاش یکی توبغض تنهایی من باورش میشد غمه شکستنو
چشمای ساکت تو تنگ شبه شبی که سرده وفردانداره
شبی که باید بمیره زیرنور مثل اون مرگی که اما نداره
کاش میشد واسه خودم گریه کنم اونقدر گریه که دلپاک بشم
شب تاصبح پاکیزه مثل خودغم زیرپاک گریه هام خاک بشم
مثل شعرمرثیه از شب وگریه پرم
برای تموم شدن لحظه هارو میشمرم

(اقا مهدی)

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 23:12 |
چشمان یک عبور

آسمان پر شد از خال پروانه هاي تماشا.
عكس گنجشك افتاد در آب رفاقت.
فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه.
باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت.

شاخه مو به انگور
مبتلا بود.
كودك آمد
جيب هايش پر از شور چيدن.
(اي بهار جسارت !
امتداد تو در سايه كاج هاي تامل
پاك شد.)
كودك از پشت الفاظ
تا علف هاي نرم تمايل دويد،
رفت تا ماهيان هميشه.
روي پاشويه حوض
خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.
بعد ، خاري
پاي او را خراشيد.
سوزش چشم روي علف ها فنا شد.
(اي مصب سلامت !
شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند.)
جيك جيك پريروز گنجشك هاي حياط
روي پيشاني فكر او ريخت .
جوي آبي كه از پاي شمشاد ها تا تخيل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه مي برد.
كودك از سهم شاداب خود دور مي شد.
زير باران تعميدي فصل
حرمت رشد
از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت.
در مسير غم صورتي رنگ اشيا
ريگ هاي فراغت هنوز
برق مي زد.
پشت تبخير تدريجي موهبت ها
شكل پرپرچه ها محو مي شد.

كودك از باطن حزن پرسيد:
تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟

هجرت بزرگي از شاخه، او را تكان داد.
پشت گل هاي ديگر
صورتش كوچ مي كرد.

( صبحگاهي در آن روزهاي تماشا
كوچ بازيچه ها را
زير شمشادهاي جنوبي شنيدم.
بعد، در زير گرما
مشتم از كاهش حجم انگور پر شد.
بعد، بيماري آب در حوض هاي قديمي
فكرهاي مرا تا ملامت كشانيد.
بعد ها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد.
گرته دلپذير تغافل
روي شن هاي محسوس خاوش مي شد.
من
روبرو مي شدم با عروج درخت ،
با شيوع پر يك كلاغ بهاره،
با افول وزغ در سجاياي نا روشن آب ،
با صميميت گيج فواره حوض ،
با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه.)

كودك آمد ميان هياهوي ارقام.
(اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب !
خيس حسرت ، پي رخت آن روزها مي شتابم.)
كودك از پله هاي خطا رفت بالا.
ارتعاشي به سطح فراغت دويد.
وزن لبخندادراك كم شد.

سهراب سپهری

(از طرف دوستم درویش)

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 13:3 |
رهی معیری
 

نابینا و ستمگر

فقیر کوری با گیتی افرین می گفت :که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم

به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر که من در خور لطف وعطای چندینم

خسی گرفت گریبان کور وبا وی گفت :که تا جواب نگوئی ز پای ننشینم

من ار سپاس جهان افرین کنم نه شگفت که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم

ولی تو کوری وناتندرست وحاجتمند نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم

چه نعمتی است ترا تا بشکر ان کوشی ؟بحیرت اندر از کار چون تو مسکینم

بگفت کور :کزین به چه نعمتی خواهی ؟ که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم

رهی معیری

زندگینامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 9:7 |
ویلا در کنار دریا
این ویلای از ما بهترونه

این جشمه اب معدنیشه

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 20:42 |
دل

من به دنبال دلي مي گردم
که پر از عشق و سخاوت باشد
که پر از حرف نا گفته باشد
که براي دو کبوتر شايسته
لانه اي از سر ايمان باشد
من به دنبال دلي مي گردم
که نگويد اي واي
که نگويد اي داد

کاش مي شد در ميان واژه ها
واژه لبخند را معنا نمود
از ميان سالهاي زندگي
روزهاي گريه را فردا نمود
رنگ گل بوي صفا را لمس کرد
کاش مي شد عشق را معنا نمود
با وجود اين همه ناخالصي
قفل دل را خالصانه وا نمود
زندگي را رنگ و بويي تازه داد
دوست داري هاي بي همتا نمود
.

(حامد)

|+| نوشته شده توسط elahe در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 17:8 |
عکسهای اخرین لحظه قبل از مرگ

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 10:12 |
گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگو یی داشتم

خدا گفت:پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم :اگر وقت داشته باشید.

خدا استقبال کرد و فرمود من همیشه وقت دارم .

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد :

این که انها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و 

 بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  

اینکه سلامتشان را صرف به دست اوردن پول می کنند

وبعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند

این که با نگرانی نسبت به اینده زمان حالشان فراموش می شود

انچنان که نه دیگر در اینده زندگی می کنن و نه در حال

و همچنان زندگی می کنند که گوئی هرگز نخواهند مرد

و چنان میمیرند که گوئی هرگز زنده نبوده اند

با توجه به الطاف خداوند مدتی ساکت ماندم !

بعد پرسیدم...؟

به عنوان خالق انسانها می خواهید چه درسهائی از زندگی یاد  بگیرند؟

فرمود:یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور                                

به دوست داشتن خود کرد                                        

 اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

یاد بگیرند ثروتمند کسی نیست که دارائی بیشتر دارد

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

باید یاد بگیرند ظرف چند ثانیه می توانیم                                                                                 

 زخم عمیقی در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم                                                         

  و سالها وقت لا زم خواهد بود   تا ان زخم التیام یابد

یاد بگیرند کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران انها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند                                          

 وهم پیشقدم باشند در بخشیدن دیگران

یاد بگیرند که من همیشه هستم ونظاره گر اعمالشان هستم

از خواب پریدم و در فکر فرو رفتم.....................

 

|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 7:52 |
شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نميآيد

اندوهگين و غمزده مي گويم

شايد ز روی ناز نمي آيد

چون سايه گشته خواب و نمي افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه هاي نبض پريشانم

مغروق اين جوانی معصوم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق اين سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

مي خواهمش در اين شب تنهايی

با ديدگان گمشده در ديدار

با درد ‚ درد ساكت زيبايی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

مي خواهمش كه بفشردم بر خويش

بر خويش بفشرد من شيدا را

بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهايم

گردش كند نسيم نفسهايش

نوشد بنوشد كه بپيوندم

با رود تلخ خويش به دريايش

وحشي و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله هاي سركش بازيگر

در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد

خاكسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بينم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جويم

لذات آتشين هوسها را

می خواهمش دريغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تيره به تنهايی

می خوانمش به گريه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پايان

او آن پرنده شايد می گريد

بر بام يك ستاره سرگردان

فروغ فرخزاد

(از طرف دوستم درویش)

|+| نوشته شده توسط elahe در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 15:29 |
اه

 

|+| نوشته شده توسط elahe در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 22:49 |
پروین اعتصامی

 تهیدست

دختری خرد به مهمانی رفت                     در صف دخترکی چند خزید

 ان یک افکند برابر وی گره                       وین یکی جامه به یک سوی کشید 

این یکی وصله زانویش نمود                     وان به پیراهن تنگش خندید 

ان ز ژولید گی مویش گفت                     وین ز بیرنگی رویش پرسید

گر چه اهسته سخن می گفتند              همه را گوش فرا داد و شنید

گفت خندید به افتاده سپهر                    زان شما نیز به من می خندید

ز که رنجد دل فرسوده من                      باید از گردش گیتی رنجید

چه شکایت کنم از طعنه خلق                  به من از دهر رسید انچه رسید

نیستید اگه از این زخم از انک                 مار ادبار شما را نگزید

درزی مفلس و منعم نه یکی است            فقر از بهر من اینجا برید

مادرم دست بشست از هستی                دست شفقت بر سر من نکشید

شانه موی من انگشت من است               هچکس شانه برایم نخرید

هیمه دستم بخراشید سحر                     خون به دامانم از ان روی چکید

تلخ بود انچه به من نو شاندند                    می تقدیر بباید نوشید

خوش بود بازی اطفال لیک                       هیچ طفلم به بازی نگزید

بهره از کودکی ان طفل چه برد                  که نه خندید و نه جست و نه دوید

تا پدید امدم از صرصر فقر                          چون پر کاه وجودم لرزید

هر چه بر دوک امل پیچیدم                        رشته ای گشت و بپایم پیچید

 چشمه بخت که جز شیر نداشت                ما چو رفتیم از ان خون جوشید

بی نوا هر نفسی خندد مرد                        لیک باز از غم هستی نرهید

                 چشم چشم است نخوانده است این رمز

                          که همه چیز نمی باید دید

یاره سبز مرا بند گسست                           موزه سرخ مرا رنگ پرید

جامه عید نکردم در بر                                 سوی گر مابه نرفتم شب عید

شاخک عمر من از برف و تگرگ                   سر نیفراشته بشکست و خمید

همه اوراق دل من سیه است                    یک ورق نیست از ان جمله سفید

هر چه برزیگر طالع کشته است                 از گل و خار همان باید چید

این ره و رسم قدیم فلک است                   که توانگر ز تهیدست برید

خیره از من نرمیدید شما                           هر که افت زده ای دید رمید

به نوید و به نوا طفل خوش است                 من چه دارم زنوا و ز نوید 

  کس برویم در شادی نگشود                     ان که در بست نهان کرد کلید

من از این دایره بیرونم ز انک                       شاهد بخت ز من رخ پوشید

کس در این ره نگرفت از دستم                    قدمی رفتم و پایم لغزید 

دوش تا صبح توانگر بودم                            زان گهرها که چشمم غلطید 

مادری بوسه به دختر می داد                     کاش این درد به دل می گنجید

من کجا بوسه مادر دیدم                            اشک بود ان که زرویم بوسید

خرم ان طفل که بودش مادر                        روشن ان دیده که رویش می دید

مادرم گوهر من بود ز دهر                            زاغ گیتی گوهرم را دزدید   

              

   زندگینامه پروین اعتصامی در ادامه مطلب                                                                               


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در یکشنبه بیستم آبان 1386 ساعت 11:42 |
حکایت

درباره اخلاص عمل

عربی چند بهم ذوق کنان

             لب گشادند به نادر سخنان

یکی از نجد حکایت می کرد

             یکی از وجد روایت می کرد

یکی از ناقه و محمل می گفت

            یکی از وادی و ساحل می گفت

ناگهان مخلصی از ملک عجم

           زد به سر منزل ان قوم قدم

به فنون ادبش راه نبود

             در زبان عرب اگاه نبود

شد گمانش که دعا می خوانند

            سخن از حمد و ثنا می رانند

او هم انجا به تواضع بنشست

            گریه و اه و فغان در پیوست

هر چه ان قوم بیان می کردند

           با هم اسرار عیان می کردند

او به تقلید همان را می گفت

            گوهر اشک به مژگان می سفت

حشو می گفت و دعا می پنداشت

             ذم همی گفت و ثنا می پنداشت

لیک چون بر لبش ان خاص کلام

              بود در معنی اخلاص تمام

یافت در باره وی حکم دعا

              داد خاصیت غفران و رضا

شد از ان دعوت از نخوت دور

              جرم او عفو و گناهان مغفور

عبدالرحمن جامی

زندگی نامه جامی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 23:13 |
همسفر
|+| نوشته شده توسط elahe در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 1:11 |
مثل فکر شعر تازه

دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره

وقت خوندن صورت من خنده هاتو کم مياره
عطر ياسي که تو چيدي ناز صد باغو خريده
ماه کامل سر سفره گريه هامو سر کشيده

تو چه خوشرنگ و عزيزي مثل يک نت لب گيتار
مثل فکر شعر تازه حدس يک گل پشت ديوار
اي تو دل کوک اي خوش آهنگ تو شنيدني تريني
من پر از هواي غربت تو هواي سرزميني
زم حرير نارفيقان خواب آفتابي مي بينه
هجرت ما وسط آب زورقي بي سرنشينه
پيله بستن در دل توکار پروانه شدن بود
گرد شعله قد کشيدن رقص ناب مرد و زن بود
با تو بايد مثل شبنم عطر گلها رو بغل کرد
تلخي فاصله ها رو پر کندوي عسل کرد
تو چه خوشرنگ و عزيزي مثل يک نت لب گيتار
مثل فکر شعر تازه
حدس يک گل پشت ديوار

شهریار قنبری

|+| نوشته شده توسط elahe در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 0:4 |
اتش عشق

 عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش مي مونه . پس سعي کن تا وقتي که جراتش رو پيدا نکردي هيچ وقت بهش دست نزني اما اگه بهش دست زدي سعي کن طاقتش رو داشته باشي که تو دستهات نگهش داري

|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 12:23 |
با انکه پشت پنجره ماندم

ای مهربانی تو

ابادی افرین تر از اب

از خاک من

ای ابر ! ای ترانه ی پای اجاقها

همراه ساز قلیان شبهای خستگی

شبهای انتظارم

تا صبح پای پنجره ماندن

خواندن

تا صبح سوی دورترین پاره ابر راندن

 

ای ابر مهربانی! ای مهربانترین ابر

می بینمت.به حاشیه ی اسمان هنوز

در کار چاره سازی این خاک شور بخت

فریاد می کشی

چادر کشان از این کوه

تا کوه دور دست

و گیسوان سوخته ات را

می بینم

از ریگ داغ بادیه روئیده است.

دیدی که سوختم

دیدی که سوختی

دیدی که بند بند من از تشنگی گسست

دیدم که چشم سرخ تو رگبار گریه را

لغزید پشت دست

با انکه پای پنجره ماندم تا صبح

با انکه پشت پنجره خواندی

منوچهر اتشی

منوچهر اتشی در سال ۱۳۱۰ هجری شمسی در استان بوشهر در روستای دهرود متولد شد در ۱۳۳۹ در بوشهر به تدریس پرداخت در سال ۱۳۳۲ بعد از باز نشستگی در نشریه امید ایران و خوشه و فردوسی می نوشت و شعرهای فروان سروده است که تماما سرچشمه گرفته از روح پاک و علو طبع او می باشد.

|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 11:43 |
فروغ فرخزاد
 

رازحلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز  این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش ودرخشندگی است

 

مرد حیران شد وگفت

         حلقه خوشبختی است   حلقه زندگی است

 

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

 

سالها رفت وشبی

زنی افسرده نظر کرد بران حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهائی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر 

 زن پریشان شد ونالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

 فروغ فرخزاد

 

زندگی نامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 10:50 |
شبهای بی کسی

شبهای تار بی کسی من سحر نشد

دل سوخت همچو شمع و کسی باخبر نشد

در کوچه های مرده ی این شهر بی فروغ

چون من کسی به خاطر تو در به در نشد

چشمم به راه مانده است و بعد از این همه سال

سوگند این دیده جز به هوای تو تر نشد

هر جور مایلی مگشا در به روی من

کوبم به حلقه دیگر اگر این در نشد

گفتی سزای عاشق دلداده مردن است

گفتم شبی به مرگ که مراهم ببر نشد .

حسین قوامی

(از طرف دوستم درویش)

|+| نوشته شده توسط elahe در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 14:37 |
فردین

زنده یاد فردین هنر پیشه قدیمی وعزیز ایران

محمدعلي فردين متولد 1313 تهران، داراي مدرك تحصيلي متوسطه است. وي سينماي حرفه اي را با بازي كوتاهي در فيلم «دوقلوها» به كارگرداني شاپور ياسمي آغاز كرد. فردين از چهره هاي معروف سينماي ايران است كه توانست با محبوبيتش بينندگان را با سينما آشتي دهد. از ديگر فعاليت هاي وي ميتوان به ورزش كشتي اشاره كرد. او فروردين 1379 در 70 سالگی چشم از جهان فرو بست.

برای دیدن بقیه عکسهای فردین به ادامه مطلب مراجعه کنید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 12:48 |
مثل بچگی ها


عكس كي تو قلبت افتاد كه زدي زير رفاقت

كي نشسته چشم به راهت كه ميري اين جوري راحت

نگو كه فالاي حافظ همشون دروغ ميگفتن

نگو كه ميخواي بگيري چشماي آبي تو از من

آخه نقش تو تو قلبم مثل نقاشي رو سنگه

براي بي تو نشستن به خدا زندگي تنگه

تو مگه قسم نخوردي به يه يار آسموني

كه تموم طول عشق و با من هم سفر ميموني

كاشكي از چشات مي خوندم كه داري دو تا ستاره

وقتي زير چشمك تو مي نشست صد تا شراره

تو ميري و من با گريه چشامو رو هم ميزارم

زير لب مي گم خدايا كمكم كن كم نيارم

اين دفعه با خط قرمز روي كاغذاي خيسم

آخرين حرف دلم رو واسه ي تو مينويسم

هنوزم برام عزيزي ، با تموم اين بدي ها

هنوزم دوست دارم من ، ساده مثل بچگي ها

حسين قوامي
(از طرف دوستم درویش)

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 11:46 |
گریه های عاشقانه
  


تو ای دریای پاک بی کرانه
تو ای زیبا ترین عشق زمانه

تو ای تنها دلیل گریه هایم

که رفتی از کنارم بی بهانه

اگر روزی سراغم را گرفتی

ولی دیگر نبود از من نشانه

بدان تا روز مرگم از ته دل

برایت گریه کردم عاشقانه .

حسین قوامی (از طرف دوستم درویش
)

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 11:0 |
حمید لولائی
 
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 23:53 |
عکسهای متحرک

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 22:16 |
زندگی
به اوج دل نشاندمت به ره گداز زندگی

زمانه گر خزان شود توئی بهار زندگی

به پاکی دلت قسم که از تو دل نمی کنم

که تکیه گاه من توئی در این حصار زندگی

 

|+| نوشته شده توسط elahe در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 14:0 |
حافظ

 

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 9:2 |
تناسب اندام

انقدر صاحبش به فکر تناسب اندام بوده حیوونی این هم به تلاش افتاده که تناسب اندام پیدا کنه

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 8:23 |
کمبود وقت

بنده خدا به علت کمبود وقت روزنامشو تو حمام می خونه بعدبه علت غرق شدن در مطالب یادش میره تو حمومه روزنامش خیس میشه مجبور میشه اویزون کنه تا خشک بشه

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 8:19 |
سحر ولد بیگی

متولد 1356 در تهران. دیپلم اداری بازرگانی از هنرستان شهید مدرس. یک دوره بازیگری را در کارگاه آزاد بازیگری گذرانده است.

پس از بازی در  چند مجموعه تلویزیونی، با سریال «دختران» خود را مطرح کرد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه پنجم آبان 1386 ساعت 7:37 |
باتو یاد هیچ کس نبود روا


ای خدا ای فضل تو حاجت روا

با تو یاد هیچ کس نبود روا

قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

قطره علم است اندرجان من

وارهانش ازهواوزخاک تن

صدهزاران دام ودانه است ای خدا

ماچومرغان حریصی بی نوا

گرهزاران دام باشدهرقدم

چون توبامایی نباشدهیچ غم

ازخداجوییم توفیق ادب

بی ادب محروم شدازلطف رب

بی ادب تنهانه خودراداشت بد

بلکه اتش درهمه افاق زد

مولانا

|+| نوشته شده توسط elahe در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 17:57 |
وداع
چه سخت است

            هنگام وداع

                   آنگاه که در می یابی

                                        چشمانی که

                                                  در حال عبور است

                                                                پاره ای از وجود تو را نیز

                                                                                   با خود خواهد برد ... !


|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 22:15 |
رضا شفیعی جم
 
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 21:10 |
تورا من چشم در راهم
تورا من چشم در راهم شباهنگام

 که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

 وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

 تورامن چشم در راهم

شباهنگام در ان دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

دران نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

کرم یاد اوری یا نه من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

نیما یوشیج

|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 19:58 |
مهدی سلوکی

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 11:26 |
ایرج نوذری


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 10:39 |
محبت

 
از آتش پرسیدم محبت چیست؟          گفت از من سوزانتر است
 
از گل پرسیدم محبت چیست؟            گفت از من زیباتر است
 
از شمع پرسیدم محبت چیست؟         گفت از من عاشق تر است.
 
از خودش پرسیدم تو کیستی؟          گفت نگاهی بیش نیستم
|+| نوشته شده توسط elahe در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 7:16 |
یادم باشد

 

|+| نوشته شده توسط elahe در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 7:10 |