تبليغاتX
مطالب گوناگون

اميدوارم ازوبلاگم خوشتون بياد

دوست عزیز تولدت مبارک

|+|
کودکان


كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل

 شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه

 سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن*

حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

|+| نوشته شده توسط elahe در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 17:48 |
تولد
 

لبخند زدی و اسمان ابی شد

شب های قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا اخر عمر غرق بی تابی شد

شاعر: مریم حیدر زاده

|+| نوشته شده توسط elahe در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 16:44 |
پوریا پورسرخ
 
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 16:6 |
شاعر: وحشی بافقی

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد
داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سرو ساماني من گوش کنيد
گفتگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين اتش جانسوز نگفتن تا کي
سوختم و سوختم اين راز نهفتن تا کي
روزگاري من و دل ساکن کوئي بوديم
ساکن کوي بت عربده جوئي بوديم

عقل و دین باخته دیوانه روئی بودیم
بسته سلسله سلسله موئی بودیم
کسی در ان سلسله غیر من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول انکس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنائی او
داد رسوائی من شهرت زیبائی او
بس که دادم همه جا شرح دلارائی او
شهر برگشت ز غوغای تماشائی او
این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سرو سامان دارد
چاره این است وندارم به ازین رای دگر
که دهم جای دگر دل بدل ارای دگر
چشم خود فرض کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد ازاین رای من اینست و همین خواهم کرد
من برین هستم والبته همین خواهد بود

کماالدین وحشی بافقی


 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 9:36 |
احتياج


از اداره رانده مرد بخت برگرديده اي
طاق خانه از فشار برف و گل خوابيده اي
زن در ان خانه از حول جان خود جفتي زاده اي
نعش دهساله پسر در دست سرما ديده اي
وز سر شب تا سحر از بخت خود ناليده اي


رفت دزدي خانه يک مملکت دزديده اي
شد زراه بام بالا يا تن لرزنده اي
اوفتاد از بام و شد نعش زهم پاشيده اي
کيست جز تو قاتل اين لاعلاج
احتياج اي احتياج اي احتياج

بي بضاعت دختري علامه عهد جديد
داشت بر وصل جوان سرو بالائي اميد
ليک چون بيچاره زر در کيسه اشبود نا پديد
عاقبت هيزم فروش پير سر تا پا پليد
کز زغال و کنده دائم دم زدي وز چوب بيد
از ميان دکه کيسه زر بيرون کشيد
مادرش را ديدو دختر بزور زر خريد
وزتو شد اين نامناسب ازدواج
احتياج اي احتياج اي احتياج


مردکي پيروپليد و احمق و معلول ولنگ
هيچ نافهميده و نا موخته غير از جفنگ
روي تختي بازني زيبا و در قصري قشنگ
ارميده چون که دارد سنگ زرد رنگ رنگ
من جوان شاعر معروف از چين تا فرنگ
دائما بايد ميان کوچه هاي پست وتنگ
صبح بگذارم قدم تا شام بردارم شلنگ
چون ندارم سکه نيست باد اين سکه سنگ
مرده باد ان کس که داد ان را رواج
احتياج اي احتياج اي احتياج

شاعرمیرزاده عشقی

|+| نوشته شده توسط elahe در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 15:44 |
سلام دوستان عزیز که به من لطف دارید و سر میزنید و نظر

میدهید من در یک وبلاگ گروهی شرکت

کردم اگه دو ست داشتید اونجا هم سر بزنید

http://sarsharaztohi.blogfa.com/

|+|
عکس ماشینها

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط elahe در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 12:31 |