ایینه شکسته
وقتی پرنده دلم خودرابه دیوارقفس سردرگمی وحیرت می کوبد دست های روشن وزلال واژه ها میزان عشقی می شود که آن رابه توهدیه می کنم دست هایم رادردستت می گذارم نبضم رابگیر تابدانی دلم شکسته است خودت گفتی که هرآینه شکسته رانورباران می کنی بیا ستاره ام آینه ام راخردکرده ام تا فرصت نورافشانی پیداکنی درنگ مکن طلوع کن که منتظرت هستم طلوع توطلوع من است عشق ازقلب من طلوع خواهدکرد طلوعی که غروب به استقبالش نمی آید وقتی به توبرسم عشق درآسمان بودن نمازظهرراقدقامت خواهدگفت وبه اوج خواهدرسید من باپای جان خواهم دوید تاستاره بودنم درآسمان توطلوع کند منتظرم باش روزی خواهم رسید .![]()
|+| نوشته شده توسط elahe در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 12:6 |

