ليلي و مجنون![]()
ديد مجنون ، را يکي صحرا نورد
در ميان ِباديه ، بنشسته فرد
کرده صفحه ريگ ، وانگشتان قلم
ميزند با اشک خونين ، اين رقم
گفت:اي مجنون ِِ شيدا،چيست اين
مينويسي نامه ، بهر کيست اين
كِي ، به لوح ريگ ، باقي ماند نش
تا كس ديگر ، پس از تو خواند نش
گفت : مشق ِِ نام ِ ليلي ، مي کنم
خاطر ِِ خود را ، تسلي مي کنم
مي نويسم ، نامش اول ، وز قفا
مي نگارم نامهً عشق و وفا
نيست جز نامي از او در دست من
زان بلندي ، يافت قدر پست من
ناچشيده ، جرعه اي ، از جام او
عشقبازي مي كنم ، با نام او![]()
جامي![]()

