تبليغاتX
مطالب گوناگون

اميدوارم ازوبلاگم خوشتون بياد

بنده عشق

ظلمت شکافت . زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم

آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش دید .

لرزان ، گریستیم . خندان ، گریستیم .

رگبار فرو کوفت : از در همدلی بودیم .

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم . در خور آسمانها شدیم ....

سایه را به درّه رها کردیم ، لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .

سکوت ما بهم پیوست ، و ما ....... ما شدیم .

تنهایی ما تا دشت طلا  دامن کشید .

آفتاب از چهره ما ترسید .

دریافتیم و خنده زدیم ، نهفتیم و سوختیم .

هرچه بهم تر ، تنها تر

از ستیغ جدا شدیم ،

من به خاک آمدم و بنده شدم ، تو به بالا رفتی و خدا شدی

|+| نوشته شده توسط elahe در شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 0:28 |