تبليغاتX
مطالب گوناگون

اميدوارم ازوبلاگم خوشتون بياد

گل وبلبل

 
در گلستاني هنگام خزان،
 رهگذر بود يکي تازه جوان
صورتش زيبا، قامت موزون،
 چهره اش غم زده از سوز درون
ديدگان دوخته بر جنگل و کوه،
دلش افسرده ز فرط اندوه
چمن در دل آغاز نمود،
 اين چنين لب به سخن باز نمود
گفت:آن دلبر بي مهر و وفا
دوش دوش مي گفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن
هر که خواهد که برقصد با من
از برايم شده گر از دل تنگ
 کنم آماده گلي سرخ و قشنگ
چه کنم من؟ که در اين دشت و دمن،
 گل سرخي نبود، واي بر من
در همان جا بر سر شاخه بيد،
بلبلي حرف جوان را شنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است،
 سخت افسرده ز رنج و الم است
گفت بايد دل او شاد کنم،
روحش از بند غم آزاد کنم
رفت تا باديه ها پيمايد،
گل سرخي به کف آرد، شايد!
جستجو کرد فراوان و چه سود،
که گل سرخ در آن فصل نبود
هيچ گل در همه گلزار نديد،
جز يک گلبن گلبرگ سفيد
گفت:اي مونس جان، يار قشنگ
گل سرخي خواهم ز تو، خون رنگ
هر چه بايد کنم تسليمت ، کنم تسليمت
بهترين نغمه کنم تقديمت
گفت:اي راحت دل اي بلبل
 آنچناني که تو مي خواهي گل
قيمتش سخت گران خواهد بود
راستش:قيمت جان خواهد بود!
بلبلک آمده بود آن همه راه،
بود از محنت عاشق آگاه
گفت:برخيز که جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل:سينه به خارم بفشار
تا خلد بر دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر اين برگ چکيد
 گل سرخي شود اين برگ سپيد
سرخ مانند شقايق گردد
 لاله گون چون دل عاشق گردد
تا سحر نيز در اين شام دراز
نغمه اي ساز کن ازآن آواز
شب هوا خوش همه جا مهتاب است
اين چنين آب و هوا ناياب است
بلبلک سينه خود کرد سپر،
رفت سر مست در آغوش خطر
خار آن گل همه تيز و خون ريز،
 رفت اندر دل او خاري تيز
سينه را داد بر آن خار فشار،
خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش،
مهر بود آري در آب و گلش
شد سحر، بلبل بي برگ و نوا،
 دگر از درد نمي کرد صدا
جان به لب، سينه به دل چاک زده،
 بال و پر بر خس و خاشاک زده
گل به کف، در گل و خون غلط زنان،
 
 
سوي ماءواي جوان گشت روان
عاشق زار ، در انديشه يار،
 بود تا صبح همان جا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد،
 گل بدان سوخته حيران داد
هر که مي ديد گمانش گل بود،
 پا ره هاي جگر بلبل بود!
سوخت بسيار دلش از غم او،
ساعتي داشت به جان ماتم او
بوسه اش داد و نگاهي به وداع،
کرد و برداشت گل افتاده به راه
دلش آشفته بد از بيم و اميد،
 دخترک کرد ورانداز او را
قد و بالاي جوان را نگريست،
 
گفت:افسوس ، پزت عالي نيست
گر چه دم مي زني از مهر و وفا
جامه ات نيست ولي در خور ما
پشت پا بر دل آن غم زده زد،
خنده بر عاشق ماتم زده کرد
طعنه ها بود بر هر لبخندش،
کرد پرپر گل و دور افکندش
واي از عاشقي و بخت سياه
آه از دست پريرويان،  آه
 
|+| نوشته شده توسط elahe در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 0:37 |